تبليغاتX
یک کاغذ A4

یک کاغذ A4

وقتی بهش فکر می کنم خیلی بحث پیچیده ی نیست ... اما موقع نوشتن یا بیان کردن خیلی پبچیده می شه
فکر اینکه یک مقدم بود یا صفر ... البته بحثش با مرغ و تخم مرغ فرق داره
اما من توی ذهن واموندم اول یک رو تعریف می کنم و بعدش صفر رو ... اگه می تونستم یا بلد بودم یه قضیه ازش می ساختم ...
چرا این موضوع برای من بدیهیه ولی بیانش جونمو می گیره ... و اساسا هیچ جا مطرح نیست ...
این دیگه خیلی زور داره

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:8  توسط کاغذ A4  | 

تحسینش می کنم
برایش کف می زنم
لبخند می زنم
سر تکان می دهم
تایید می کنم
خیره می شوم
واقعا دوست داشتنیست
فقط به همین دلیل

تمکینش می کنم
برایش کف می روم
بهم می زنم
دست تکان می دهم
تهدید می کنم
خیره سر می شوم
واقعا سخت است
فقط به همان دلیل

پ.ن: گاهی باید از بعضی نوشیدنی ها برای آوردن یک لبخند از روی آرامش، بسیار تشکر کرد ... بسیار
پ.ن: می گن امروز ابری خواهد بود ... جداً !!!  آخ جون خدااااااا
پ.ن: به پلتونیک لاو من ایمان بیار ... ای تو که می تونی comfortably numb من باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 4:9  توسط کاغذ A4  | 

شاید یه بخش دیگه هم تو وبلاگم داشته باشم ... عکسای دوستام ... دوستای بی صدام ... اشیاء اتاقم ... بعضی هاشون واقعا برام مثه دوست می مونن ... از وقتی این لیوان جدیدمو خریدم متوجه این رفاقتم با اشیاء شدم ...
لیوانم رو با یه عالمه چیز میزای دیگه خریده بودم و نفهمیده بودم که قیمت لیوانم بیشتر از حد پیش بینیم بوده ... وقتی فهمیدم اولش فکر کردم دلم سوخت ولی بعدش دیدم نه!!! ارزششو داشت ...
همیشه فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم تو این لیوانا چای بخورم ... از بس که دوسش داشتم اینکارو هم کردم
یعنی میخوای بگی اینا همش ناشی از اینکه من مخم تعطیله !!!!
نچ ... اینا ناشی از روح لطیف و جذاب بندست. همین ... واقعا همین
نوشته ی روی لیوان شده اسمش ... تایگر ... منم همین صداش می کنم ... تایگر ... متولد سال تایگر هم هستم در ضمن!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:46  توسط کاغذ A4  | 

ممکنه یه روزی برسه که به خودم بگم ،عجب خری بودم که زندگی کردم ...

پ.ن: برای افزایش انگیزه ادامه زندگی دیروز یه لیوان خریدم که الان دارم توش نسکافه می خورم ... شکل یه پلنگ روشه ... باشد که کمی قدرت بگیریم!

پ.ن: دلم می خواست می تونستم یه شعر بگم ... قد همه دلتنگی هام ... چه وضع گندیه که وقتی همه چی داری خوشی نداری ... حالا اگه همینایی که باهاشون خوشی نداری رو ازت بگیرن ... داغون می شی.

پ.ن: یعنی خوشی زده است زیر دلمان!!! همان، زده است زیر دلمان.

پ.ن: برای اینکه یکم آروم باشی بین بیشتر از 1000 تا آهنگی که همه رو با علاقه جمع کردی ... هیچ آهنگی نتونه حال یه آدم اوسکل رو بخونه ... یه آدمی که نمی دونه چه مرگشه ... نه چیز خاصی می خواد ... نه از چیز خاصی بیزاره ... یعنی دلیلش همینه!

پ.ن: خدا کنه امروز هوا آفتابی نباشه ... حوصلشو ندارم!

پ.ن: دلا برخیز، دلا برخیز ... قدم بردار دوباره !

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:9  توسط کاغذ A4  | 

شنبه ها برای من همیشه یادآور مرگه ...

جدا از یک خط بالا: ویوی دیروز من در سه ساعت بعد از غروب ساختمان های بلند و کوتاهی بود که در حال گم شدن بودن ... به دلیل نوری که داشت کم می شد ... هر از چند پنجره ای روشن می شد ...
میون اینهمه تاریکی و تک و توک نور
نقش یه آدم که نه چهره اش پیدا بود نه رنگ لباسهایش .... بر درگاه یکی از همان تک و توک پنجره های روشن زیباترین چیزی بود که در آن ویو می شد پیدا کرد
یکی از اعتقادات محکم من است ... زیباترین نقشی که دیده ام ... نقش یک انسان است

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 4:13  توسط کاغذ A4  | 

هالو جون ... بای و زهرمار
خیلی بی مزه ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:53  توسط کاغذ A4  | 

همه چی مال اونه ... مخصوصا من یکی
منو باید کشت ... این از اون حرفاست که توضیحش سخته
به من ربطی نداره ... چون اون که نمی ترسه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:21  توسط کاغذ A4  | 

تو اتاقم هر چی آشغال به نظرم برسه دور می ریزم
اما با فکرم نمی تونم اینکارو بکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:30  توسط کاغذ A4  | 

می دونی درد یعنی چی ...
آن که امان می بَرَدم
امان می بریدَدَم
نشستن می گیردم
ایستادن می کشدتم
می فهمی درد یعنی چه؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:28  توسط کاغذ A4  | 

نمی دونم نیت تو، چقدر پاکه
نیت من پاک نیست
می دونی!
راست ترین حرف رو زدم
حرف راست ... آدمو عین خودش، می کنه
راست


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:55  توسط کاغذ A4  |