دلم میخواست صدام مثه نامجو بود یا می تونستم اینقدر روانی باشم از این صداهای اضافه از خودم در بیارم ... خدایی این نامجو حس روانی بودن بهم می ده ... شاید بخاطر همینه که این روزا همه جا باهامه
اگه صدای نامجو رو داشتم ... توی همین هوای سه درجه با همین لباسا می رفتم وسط خیابونمون می زدم زیر آواز ... مخصوصا اونجاهای که برای چند ثانیه صداشو می بره بالا ...
نامجو جون برو حال کن با این اسکل بازیات ... ما هم خوشمون میاد ازت
حس می کنم مثه بچگی هام وسط هال واستادم دستامو باز کردم مثه این زورخونه ای ها تندو تند دور خودم می چرخم ... بعدشم حالم بد می شه می افتم روی گل وسط قالی ... من دلم خوشه که بعد از اینهمه چرخ زدن درست می افتم رو گل وسط قالی ... آره همون گلی که از همه بزرگتره ... همونی که از همه خوشکلتره ... همونی که می شه ساعتها به نقشش زل زد و یه رنگ و طرح تازه ازش کشف کرد ... من فقط دلم به همین خوشه
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 6:20  توسط کاغذ A4
|
حس یه آدمی که داره روی یه بند راه میره ... سقوط آرزوشه ... ولی اونقدر حرفه ایه که دلش نمیاد از حرفه ای بودنش استفاده نکنه
هی راه می ره ... هی راه می ره
آخرشم بند پاره می شه ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:54  توسط کاغذ A4
|
مثه این می مونه ... که یک عالمه فکر رو ... بذاری کف دستتو ... فوت کنی
من که می گم ... می ارزه ... هرچقدر هم که تن هر شب بلرزه ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:6  توسط کاغذ A4
|
مقیاس اندازه گیری جذاب بودن رو دقیقا نمی دونم
اما اگه به ساعت بود
دلم میخواست فقط 1 ساعت جذابتر بودم
اونوقت می شد 4 ساعت بهت زل زد
یه دل سیر ... یه دل سیر
هر چقدر هم دست و پا بسته
پ.ن:این ساعت ساعت مناسبی برای رقصیدنه؟؟؟ اگه جوابت نه ست ... بیا ... من مثال نقضشم
خطاب به خودم: هوی ... ظرفیت داشته باش!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 4:48  توسط کاغذ A4
|
از اینکه "گاوخونی" رو با کلی تاخیر دیدم ... خوشحالم ...
شاید هیچ وقت به اندازه امروز به یه همچین فیلمی نیاز نداشتم
هر کس که هدفش ترسیدن بود نتونست منو بترسونه
اما من همیشه از وهم می ترسیدم ... و حتی ترساندم
از اینکه تو را هم با کلی تاخیر دیدم ... خوشحالم
با همه ی بی نظمی من ... روزگار درست پیش می رود
من به این روزگار خوش بینم
و اعتماد دارم
دلیلش هم واضح است ... کف دستانت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:23  توسط کاغذ A4
|
بعضی وقتها فکر می کنی
اگر جرئت داشتی
الان
وقت بسیار خوبی
برای مردن بود.
یعنی
یه جایی که
مردن
آسون ترین کار به نظر میاد
ولی چون همه چی این دنیا رویایی نیست
بنابراین
دقیقا همین الان وقت مردن نیست
خب،شاید حداقل
یک خواب عمیق هم بد نباشد
پ.ن: برویم بکپیم ... معذرت ... بروم بکپم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:35  توسط کاغذ A4
|
دخترکم بیا برایت بنویسم
از آرامشت ... که تنشهای بیخودم را فرو می ریزد
بیا برایت بگویم که در اوج ویروونی ... حرکات روزانه ات ... حرفهای فکرت ... حس های شاد و غمگینت
دخترکم ... جان منی ... گاهی حتی جانان می شوی
بیا بخوان که شاید لبت به خنده چنان باز شود که همیشه ضعف می روم ... برای شادی ات ... لبخندت ... نگاهت
هی دخترکم ... تو با آن چانه ظریف و موی مشکینت بهترین ایده ای برای یک تابلو
یک تابلوی زیبا درست میان یک آسمان ابری
دخترکم ... زیباترین آفریده در آن روز ابری ... یادت هست؟؟؟ ... آن روز بارانی ... یادت هست؟؟؟
آن شب که برف می بارید بخاطرت هست؟؟؟ ... می دانستی هیچ چیز زیباتر از سایه روشنی نبود که نور زرد چراغ ها بر روی گونه ی تو می انداخت
دخترکم ... شال لطیفت را همیشه به همراه داشته باش ... حق سرما نیست ورود به نفسگاهت ... حقش نیست
نازا نبینم غمی که جا خوش کند ... نبینم بغضی که از چشمانت جاری شود ... هی دخترکم ،حواست باشد جا نذاری جایی یاد ما را
نازا دلم ... دخترکم ... دخترکم ... گاهی دلم بسیار برای لبخندت تنگ می شود ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 7:34  توسط کاغذ A4
|
دیشب یادم رفت بیانیه شایدم اعلامیه ... نه .... فرمانیه ام رو صادر کنم!!
می خواستم بهتون فرمان بدم
در این هوای نازی که منتظر زیاد داشت
مردها خود را به عطر زنانه
و زن ها خود را به ادکلن
سیر آغشته کنند
زیباتر می شدید ... قطعا
حیف که درگیری های شخصی فکر کردن به مردمم رو ازم گرفت!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:16  توسط کاغذ A4
|
از همین حالا منتظر امشبم ... شب هیجان انگیزی خواهد بود !
خصوصا که انگار بارون هم قراره بیاد ...
فکر کن بارون بخاطر امشبه من داره میاد ...
وقتی هوا خوب می شه منم پیدام می شه ... این هوا بوی خوبی داره نه؟؟؟
کمر به قتل ما بستی نه؟؟؟
لبخند ما رو می شناسی نه؟؟؟
وقتی وانمود می کنم دارم می خندم ... تو حس می کنی نه؟؟؟
فکرت خیلی شلوغ شده نه؟؟؟
منو می خوای نه؟؟؟
قتل عامی در کار نیست جانان من ... مقتول خاصم من!!!
همچو یک تراژدی ورق بخور ... توی هوای امروز ... تو صدای من ... تو لبخند من ... تو برق چشام تو تاریکی
خدا کند برسد آنچه تهدید کرده بودی ... خدا کند فقط به سلامت برسد ... به آبرو برسد ... بی دردسر برسد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 6:26  توسط کاغذ A4
|
خیلی در بند این که یه چیزی بنوشم که دیوونه بازی و خنده روانی و سطحی و الیکیمو نشون بده نیستم ... فقط اگه بقیه بتونن باور کنن که من چیزی نوشیدم ... من خودم حداقل یه امشبو می تونم همه ی این کارا رو بدون اینکه چیزی خورده باشم انجام بدم
منتها بهتره بقیه پیش خودشون بگن الان خودش نیست ... اینجوری منم راحت ترم
پ.ن: چنانچه چندین بار در روز بنویسید یعنی حالتان در حالت نُرم نیست ... من باور می کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:12  توسط کاغذ A4
|